اشرف نشينان, بلند قامتاني كه سر به آسمان مي سايند
از محمود يونسي
نسيم و نواي شورانگيز آزادي در همه جا مترنّم است و رزمندگان اين ارتش رهايي, بلند قامتاني هستند كه سر به آسمان مي سايند و به افقي روشن مي نگرند و به زماني نه چندان دور, كه جرثومه فساد و تباهي, رژيم ضدبشر و ضدايراني, بطور كامل در لجنزار تاريخ براي هميشه مدفون گردد و خلق دربند, رها از هرگونه ظلم و ستم, بر ويرانه هاي ايران خراب شده بوسيله آخوندهاي جنايتكار, كاخهاي عظيم و بلندي تا فراسوي آسمان بنا كنند.كاخهاي, اميد, عشق,سازندگي و . . .
........
نگو از قصه رستم نگو از افتادن سهراب
از اون مردان دريا دل بگو از تندر آفتاب
اگر تو كوچه هاي ما بساط دشنه و داره
ولي در سنگر اشرف هزاران كاوه بيداره
ادامه مطلب
مصاحبه با عليرضا اسدزاده
رزمنده ارتش آزادي بخش
عليرضا با سلام و با تشكر از اينكه وقتت را در اختيار ما گذاشته اي تا در ارتباط با توطئه كثيفي كه رژيم آخوندي عليه شما و بقيه دوستان و همكلاسيهاي سابقت راه انداخته صحبتي با هم داشته باشيم ولي ميخواستم قبل از شروع بصورت خلاصه خودت را معرفي كني.
با تشكر و با سلام به هم وطنانم, من عليرضا اسدزاده هستم كه درسال 1358 در يكي از شهرهاي ايالت تكزاس امريكا بدنيا آمدم, از آنجا كه پدر و مادرم هوادار سازمان بودند در سال 1364 به منطقه مرزي عراق آمديم و كلاس اول ابتدايي را در يكي از مدارس مجاهدين در كركوك گذراندم و درسال 65 بهاشرف آمديم و از آن موقع تا سال 1369 در مجتمع آموزشي مصباح تا كلاس پنجم ابتدايي را خواندم. بعدهم همانطور كه اطلاع داريد با شروع جنگ كويت به خارج منتقل شديم كه در ادامه صحبت ها بصورت مفصل به آن خواهم پرداخت. اما در رابطه با ترفندهاي رژيم و لاطائلاتي كه سرهم بندي كرده و ميكند, بهتر است بگويم در سراشيب سقوط به هر چيزي چنگ ميزند تا مرگ محتومش را به عقب بياندازد.
ادامه مطلب
گفتگو با دامونا تعاوني، سحر صنوبري و سمانه امانپور
از زنان رزمنده ارتش آزاديبخش ملي ايران:
سحر: اگر بخواهم صادقانه بگويم، من آرمان خواهر مريم را در مسير مبارزه فهم كردم. طبعاً با خواهر مريم بهعنوان رئيسجمهور مقاومت آشنا شدم ولي آشناييم خيلي كم بود. جايگاه خواهر مريم و آشنايي با ديدگاههايشان را در ارتش آزادي شناختم و از او در زمينه انقلابيگري، انسانيت و رهاشدن از قيدوبندهاي استثماري آموختم. خواهر مريم به من مسير آزادشدن از قيد و بندهاي استثماري را نشان دادند كه بر دست و پاي هر زني در جامعه هست و آنهم نهفقط بهصورت يك تئوري.
ادامه مطلب
نقاشان تابلوي زيباي زندگي
از: الهام گودرزي
مقدمه:
به دنبال خاطرات و يادهاي شهداي فروغ جاويدان به بازديد غرفه هاي شهيدان در موزه شهر اشرف رفته بودم.
گويي چشمهاي بيدار و منتظرشان به ما دوخته شده بود.
ياد و نامشان چشمه ايست و ما عاشقان تشنه
باشد كه در گردنه هاي بلند رزم
در چشمه هاي قصه هاشان تن شوييم....
ادامه مطلب
مـن و شـش بــرادرم
گفتـگو با خـواهر مجـاهـد خـديجـه بـرهاني از فـرمانـدهـان ارتـش آزاديبـخش مـلي ايـران
همانطور كه ميدانيد يك فصل از كتاب شهيدان مجاهد خلق كه بهتازگي منتشر شده است، به خانوادههايي اختصاص دارد كه تعدادي از اعضاي آن بهدست مزدوران رژيم بهشهادت رسيدهاند. آنچه ميخوانيد گفتگويي است با خواهر مجاهد خديجه برهاني كه شش تن از برادران قهرمانش در راه آزادي ايران بهشهادت رسيدهاند.
بايد بگويم كه حضور در اين گفتگو برايم مشكل بود از اين بابت كه ممكن است يادآوري خاطرات تكتك آن شيرآهنكوهمردان براي خواهري كه لحظهلحظه زندگي و مبارزهاش را با الهام از آن برادران قهرمان پيوند زده لحظات دشواري را در پي داشته باشد. اما متانت و مايهگذاري خديجه عبور از اين تصميم را آسان كرد و به من جرأت داد تا براي بيان گوشهيي از آنچه بر ملت ما رفته است، اين گفتگو را ترتيب دهم.
ادامه مطلب
حق هرگز بالاي دار نميرود
پاي صحبت اشرفيان
با لبخند هميشگياش كه تمام چينو چروكهاي صورتش را نيز شكل داده و باته لهجه شيرين رشتياش، پدر واحدي جاي خاصي در قلب اشرفيان دارد. او دو فرزندش را در زمان شاه و يك دخترش را نيز در زمان حكومت آخوندي از دست داده است. اما سن و سال و گذر ساليان و مصائب آن هيچ كدام نتوانستهاند تاثيري بر سرزندگي و شادابي وي بگذارند. وي قبل از همه بيدار ميشود و قبل از همه سر ورزش حاضر ميشود: اين دو ويژگي جداناشدني از پدر واحدي هستند. براي شما خوانندگان مصاحبه زير را با پدر واحدي در شهر اشرف انجام دادهايم
ادامه مطلب
گفتـگو با يكي از زنـان جـوان مجـاهـد خـلق در شـهر اشـرف
ثمر حلوايي، رزمنده ارتش آزاديبخش
لطفاً خودت را معرفي كن و بگو چند سالت است؟ كمي درباره خانواده و گذشتهات بگو
اسم من ثمر حلوايي است و 25سالم است. سال59 در مشهد بهدنيا آمدم. پدر و مادرم هردو مجاهد بودند. در شروع فاز نظامي ما مخفي بوديم و از مشهد به تهران و سپس به شمال ايران رفتيم و بعد از چند ماه از ايران خارج شده به فرانسه رفتيم. من دوران بچگي را در فرانسه و آلمان گذراندم ولي در مدارس آنها درس نميخواندم و در مدارس پايگاههاي مجاهدين دورة ابتدايي را گذراندم. سال67 با پدر و مادرم به عراق آمديم ولي سال70 قبل از شروع جنگ كويت مجدداً به فرانسه بازگشتم و آنجا پيش يك خانوادة هوادار مجاهدين ماندم و به تحصيلاتم ادامه دادم تا دورة دبيرستان و كلاس يازدهم، پس از آن مبارزه را انتخاب كردم و به ارتش آزاديبخش پيوستم.
ادامه مطلب
بابا احمد و مرواريد
نميشود از اشرف گذر كرد و سري به مزار مرواريد نزد؛ مزاري كه در دل خود دهها تن از رزمندگان شهيد ارتش آزاديبخش ملي ايران را حفظ نموده است. آنهايي كه به اشرف آمدهاند، خوب ميدانند كه يك جاده باريك از خيابان100 جدا ميشود، ميرود بهسمت مزار؛ جادهيي باريك با دو رديف درختان خبردار. رفتم، بغض غريبي مثل يك پنجه، گلويم را ميفشرد. رفتم و رفتم. خودم كه نه، آنها مرا بردند. پا جوابگو نبود. به سردر آمدم. ليليكنان رفتم. خودشان آنجا بودند؛ ايستاده در واژه سبز درختان. حسشان ميكردم. نفسشان به گونهام ميخورد. دستم را گرفتند. كشاندند به شهرشان. وه! چه شهري! چقدر سبز و تروتميز وگلافشان؛ با پروانگاني سپيد بر پيشاني گلها ـ چون روياي شهيدان و سبكبالي شعرـ از دو كتيبه پر از سخن عبورم دادند… چشمهايشان، خداي من چشمهايشان… نيروي مغناطيسي عجيبي در چشمهايشان بود. هرجا ميرفتم، دنبالم ميكردند. اصلاً چشمهايشان حرف ميزد. يك كوچه چشم، يك خيابان چشم، يك شهر چشم، نه يك كهكشان چشم. داغ شدم، بيطاقت صدا زدم:
ادامه مطلب
كي ظالمه، كي مظلوم؟
سوده عباسي
من سوده عباسي هستم، 23سال دارم و يكي از رزمندگان شهر آزادي يعني اشرف پايدار و قهرمان هستم. من در اصفهان متولد شدم، ولي به دليل شرايط اختناقي كه رژيم ايجاد كرده بود و بدليل سلب اصلي ترين حق انسان يعني آزادي، فقط تا سن 4سالگي در ايران ماندم، پدر و مادرم هر دو در آن زمان تحت تعقيب سپاه پاسداران بودند لذا تصميم گرفتند كه از ايران خارج شده و براي ادامه مبارزه به پايگاههاي مجاهدين در عراق بيايند. در آن هنگام من و برادر كوچكترم به كودكستان و دبستان مجاهدين مي رفتيم.
سال 69 با شروع جنگ كويت و بمبارانهاي مهيب، عراق ديگر جاي امني نبود. بخصوص كودكان كه نياز به رسيدگي هاي بيشتر داشتند. در آن شرايط جنگي، من 9ساله بودم و زندگي كردن در سنگر خيلي برايم سخت بود. هيچ تصوير از شرايط جنگي نداشتم و دلم ميخواست جنگ زودتر تمام شود و مبجبور نباشم در سنگر بمانم. از صداي هواپيما و بمباران وحشت ميكردم.
ادامه مطلب
انتخاب مبارزه
عادله گودرزي
چندي پيش مطلع شدم كه گويا تعدادي از مزدوران رژيم، در خارج و داخل ايران پيدا شدهاند كه نسبت بهزندگي ما چه در آلمان و چه در عراق، ابراز دلسوزي كردهاند و حسابي براي ما مايه گذاشتهاند كه اي ملت و مجامع بينالمللي بشتابيد و اين كودكان بالاي 20سال را نجات بدهيد! كه در دست مجاهدين اسير شدهاند و برخلاف تمايل خودشان! در اشرف هستند. آنقدرهم بهدليل نداشتن پدر و مادر دچار مشكلات هستند كه بايستي قيم آنها شد!
بايد از اين سفلگان دربار آخوندها پرسيد: آيا بهتر نيست بهجاي اين كار به نجات بيش ازيك ميليون كودك خياباني در ايران بشتابيد؟ آيا بهتر نيست بهجاي برگزاري كنفرانس و… با پول وزارت اطلاعات ملاها در اروپا و… اين ياوهگوييها، براي جلوگيري از اعدام نوجوانان و جوانان ايراني كاري كنيد؟ دلتان براي جگرهاي سوختة پدران ومادراني بسوزد كه بايد پيكرهاي فرزندانشان را بر بالاي دار نظارهگر باشند و راستي هيچكجا نگفتيد كه تكليف اين خيل عظيم دختران خياباني چه ميشود؟ آن دختراني كه از فشار ظلم قوانين ضد انساني اين رژيم يا خودسوزي و يا خودفروشي ميكنند و بهفرار از خانه وكاشانه روي ميآورند.
ادامه مطلب
گفتگو با سمـيرا مـؤمـني، رزمنده ارتـش آزاديبخش
لطفاً خودت را معرفي كن و بگو چند سال داري و چه سالي به مجاهدين و ارتش آزادي پيوستي؟
من سميرا(منيره) مؤمني، 28ساله هستم و در سال1379 به ارتش آزاديبخش پيوستم.
قبل از پيوستن به ارتش چكار ميكردي؟
دانشجوي رشتة زمينشناسي بودم، وضعيت مالي خانوادة ما متوسط بود. تز پاياننامهام را نوشته بودم كه به سازمان پيوستم. به زمينشناسي علاقة زيادي داشتم و تصميم داشتم براي فوقليسانس يا در دانشگاه ژئوفيزيك ادامة تحصيل بدهم يا اينكه در رشتة نفت تحصيل كنم. ضمناً به نقاشي هم بسيار علاقمند بودم و در اين زمينه هم فعاليت داشتم.
چطور با سازمان آشنا شدي و چطور شد كه تصميم گرفتي به مجاهدين بپيوندي؟
ادامه مطلب
گفتگو با صـفورا سـديـدي، رزمنده ارتش آزاديبخش
-لطفاً خودت را معرفي كن و بگو چند سالت است و كمي درباره خانواده و خودت بگو؟
اسم من صفورا سديدي است و 23سال سن دارم. من در تهران بهدنيا آمدم و وقتي 4ماهه بودم همراه با مادرم از ايران خارج شديم و به فرانسه رفتيم. تا چهار سالگي در فرانسه بودم و سپس با آزادشدن پدرم از زندان ما نيز به عراق و به قرارگاه اشرف آمديم. پدرم در عمليات فروغ جاويدان شهيد شد و من وقتي 8سالم بود بهخاطر وقوع جنگ خليج فارس و در امانماندن از بمبارانها به خارج و به كشور دانمارك فرستاده شدم كه سالها در آنجا نزد يك خانواده بسيار خوب زندگي ميكردم. آنها هوادار بسيار نزديك سازمان بودند و با من مانند دختر خودشان رفتار ميكردند، طوري كه من هرگز احساس كمبود نميكردم و احساس نميكردم مادر يا پدرم پيشم نيستند. زندگيمان متوسط رو به مرفه بود و هرچه كه ميخواستم برايم تهيه ميكردند. در خارج آرزو داشتم وكيل بشوم و در اين رشته تدريس كنم. از سن كوچكي نيز كتابهاي قانون مطالعه ميكردم. در كنار مدرسه در يك كافتريا كار ميكردم و پول خودم را در ميآوردم. به بازي بسكتبال نيز علاقه زيادي داشتم و در باشگاه شهرمان ثبتنام كرده بودم و هفتهيي دو بار براي تمرين ميرفتم. به تفريح علاقه زيادي داشتم طوري كه حتماً بايستي هفتهيي يكبار به سينما و رستوران مورد علاقهام ميرفتم. با دوستانم به جشن و… ميرفتيم و با هم روزهاي خوشي را ميگذرانديم. احساس ميكردم هيچ چيزي نيست كه در زندگيام نداشته باشم و همهچيز دارم. خانواده بسيار گرم و دلسوز، دوستان بسيار خوب، بهلحاظ درسي نمراتم هميشه خوب بودند و مشكلي نداشتم و در شرايطي زندگي ميكردم كه همهچيز برايم فراهم بود.
ادامه مطلب
گفتگو با خواهر مجاهد مريم ذوالجلالي
از زنان رزمنده ارتش آزاديبخش ملي ايران
با سلام و تشكر فراوان، اینروزها مصادف با سالگرد شهادت مادرت مجاهد شهید عفت حداد و همرزم قهرمانش فرشته اسفندیاری است. قبل از صحبت راجع به مادرت کمی از خودت بگو، كودكي تا الان چه بود و چگونه گذشت!
با سلام به خوانندگان محترم نشريه «مجاهد». مريم ذوالجلالي هستم و 24سال سن دارم.
راستش از كودكي زياد نميتوانم بگويم چون از همان اول در يك خانواده مجاهد با فضای مبارزاتي خاص خودش بهدنيا آمدم! پدرم مخفي بود و مادرم زماني كه مرا باردار بود، در زندان و زير شكنجه بود. البته دليل شكنجه او با آن وضعيت، فقط اين بود كه رژيم اطلاعات محل اختفاي پدرم را از وي ميخواست و تنها يك ماه پيش از بهدنيا آمدن من، او را آزاد كردند.
ادامه مطلب
گفتگو با الهام كيامنش از زنان رزمندة ارتش آزاديبخش ملي ايران
لطفاً خودت را معرفي كن و بگو چند سالت هست؟ كمي دربارة خانواده و گذشتهات بگو.
من الهام كيامنش، 26 ساله هستم و پدر و مادرم هم مجاهد و در ارتش آزاديبخش هستند. يك برادر كوچكتر دارم كه 18سال سن دارد و در اروپا نزد يكي از هواداران مجاهدين زندگي ميكند. خود من در آمريكا بهدنيا آمدم و متأسفانه هيچوقت شانس اينرا نداشتم كه ميهنم ايران را ببينم و بزرگترين آرزويم اين است كه بعد از برقراري دولت دموكراتيك با رهبري خواهر مريم و برادر مسعود، بتوانم اين زيباترين وطن را ببينم. قبل از اينكه به اشرف بيايم در آمريكا در دانشگاه درس ميخواندم، يعني سال دوم را تمام كرده و داشتم به سال سوم ميرفتم و رشتة تحصيليام وكالت بود. البته پيش از آن، چهار سال هم از 12 تا 16سالگي در امارات متحده عربي نزد پدر و مادربزرگ و عمهام زندگي ميكردم.
ادامه مطلب
«هر نتي كه نواخته ميشود تيـري است بر قلب دشمن»
طلوع يك اركستر در اشرف:
بهراستي در اين سرزمين چه گذشت؟ چه كس توان بازگو كردنش را دارد. شايد كمبود نوشتهها و سرودهها درباره اين سرزمين، بيانگر اين است كه هر پنجره مثنوي هفتاد من. آنقدر رازهاي زيادي در اين سرزمين نهفته است كه كشف آن كار هر كس نيست. شايد ناگفته ماندن حماسههاي نهفته در اين سرزمين، خود رازي است.
در روزهايي كه اشرفيان، سينههاي خود را در مقابل توفان سهمگين سپر كرده بودند، توفاني كه ميرفت اين درختان تنومند را از ريشه بهخاك بياندازد، نه تنها ايستادند بلكه هرچه بيشتر قد برافراشتند و ساختند. دنيايي نو از بودن و ماندنها خلق كردند. آنان ماندگارترين آهنگ حيات خويش را نواختند.
ادامه مطلب
آزادي و دموكراسي در سيني طلايي تقديم نخواهد شد
گفتگو با خواهر مجاهد اكرم چزاني از زنان رزمنده ارتش آزاديبخش ملي ايران
با تشكر از اين كه دعوت ما را براي اين گفتگو پذيرفتي. لطفاً خودت را معرفي كن و بگو چند سال داري؟
قبل از هر چيز من بايد از شما تشكر كنم كه به من اين فرصت را داديد و بعد از اين سلامي گرم به همه هموطنانم بهخصوص زنان و جوانان ايران در هر كجاي دنيا كه هستند.
من اكرم چزاني يكي از زنان رزمنده ارتش آزاديبخش در شهر شرف و پايداري يعني اشرف هستم، در تهران متولد شدهام و 32سال دارم.
ادامه مطلب
